زندگی آدما همش یه خاطره ست، تو تموم خاطرات من تویی و بس...

برای فرار از جنگ و خبر و تنش، به شهرِ خاطره هام پناه اوردم. شهری که دوران لیسانسم در اون درس خوندم، کار کردم، بهترین دوستانم رو پیدا کردم و روشن ترین آدمهای زندگی م رو اینجا بود که شناختم و در نهایت هم در همین شهر بود که اولین پرتوهای یک نگاه عاشقانه، تابید به صورتم....یادش بخیر.. کافه تریای کنار دانشکده فنی، در حالی که سرم رو گذاشته بودم روی میز، به خودم اومدم دیدم داره نگاهم می‌کنه.‌ بهش گفتم چرا اینجوری خیره شدی بهم؟ گفت چون یه اتفاق‌هایی رو حس میکنم که داره توی قلبم رخ میده.... حالا n سال و n ماه از اون روز گرم گذشته، بدون او، توی این شهرم. شاید چند روز دیگه بهم بپیونده، شاید نه. آخر ساله و کارهای زیادی داره. و من، هر کجا که باشم، دور از خورشید پر فروغ چشم‌هاش سردمه و جای خالی‌ش آزارم میده.....

 

 

 

 

8
قدرت گرفته از بلاگیکس ©